تبليغاتX
دل نوشت

دل نوشت

 

 امروز اتاق مستقل و بقیه امکانات رو گرفتیم. روزه کاری مفیدی بود. کم کم داره گره های

 کار باز میشه. تو کتابخونه اتاق مدیر مالی چشمم به کتاب تخصصی در مورد کارم خورد .

مطالعه این کتاب به شدت تو کار بدردم خورد. این اتفاق رو یجور شانس طلقی میکنم.

 تصمیم گرفتم اینکار رو با همه توانم جمع کنم.

دیشب با یکی از دوستان بلاگ همصحبت بودم. ازم در مورد ماجرای ساندویچ پرسید.

بهش گفتم که فعلا نمی تونم بهش فکر کنم و دارم ازش فرار میکنم. گفتم که چه خوب که

 تو لااقل  حواست به من بود و ازم پرسیدی!!

گفتم که هنوز ترس از تغییر تو وجودم موج میزنه. اینروها انگار منم دچار اون وسوسه موندن

 و رفتن گیر افتادم!! مثل بقیه همکارام.

به هرحال فعلا که دستم از زمین و زمان کوتاهه و با این مسئولیت نیم بندی هم که در این

 پروژه دارم  ترجیح میدم ذهنم رو درگیر آینده نکنم.

.

.

.

پی نوشت:

کسی از زندگی خبری نداره؟ غیبتشون اینبار طولانی شده!!

 

 


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 | ساعت19:44 | توسط محمد |


 

 امروز دومین روز اقامتم در زاهدان بود. اینجا بسیار متفاوت ار آنچه در ذهن داشتم است.

اینجا مردم به شدت مسلمانند!! اینجا آرام است. اینجا کثیف نیست. اینجا ارزان است!!

اینجا خوش تیپ زیاد است. امروز پسر جوانی را دیدم با لباس بلوچی مشکی و صورتی

خوش ترکیب و موهایی فشن!! باور کنید اگر دختر بودم... !!!

پروژه خیلی رو به راه نیست. کمی استرس دارم. نرم افزار مالی اینجا با دانشگاههای دیگر

 متفاوت است و این کار را کمی پیچیده کرده. اما از پسش بر خواهم آمد.

از شنبه اتاق مستقل و دسترسی به اینترنت برایم مهیا می شود.

.

.

.

پی نوشت:

 به نیت نوشتن مطلب خاصی به کافی نت اومدم اما هرچی فکر کردم یادم نیومد!!

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 | ساعت19:47 | توسط محمد |


 

 امروز ظهر میرم زاهدان. گمونم یک ماه طول بکشه. خیلی ناراحت نیستم .

.

.

.

تصمیم گرفتم یجور بازاریابی مجازی واسه محصول فرضی شرکت فرضیم انجام بدم!!

به این معنا که تو ذهنم فرض میکنم انبار شرکت پر از کالا است  ومن قراره محصول رو

بفروشم. سوال اساسی اینه که بازار هدف کجاست؟

چه کسانی بهترین مشتریان من هستند؟

تقریبا توجیه شدم که ساندویچ ژامبون گزینه خوبی نیست و عملا توجیه اقتصادی نداره.

گزینه بعدی یجور ساندویچ با نون تست و پنیر و گردوه. تا حالا کسی این کار رو نکرده.

می خوام این ساندویچ رو بفروشم. این نوع جدید چندین مزیت داره.

۱- بهای تمام شده پائین

۲- عدم وجود محصول مشابهه

۳-فرمول ساخت ساده تر

۴- امکان فرم بندی و طراحی شکیل تر درشکل(اصطلاحا پیچیدن ساندویچ)

۵-سلامت ذاتی محصول

۶ـ امکان فروش در مدارس و مهد های کودک

۷ـامکان تغییر سریع خط تولید به دلیل راحتی فرمول ساخت

خلاصه اینکه میخوام با چندتا مدرسه تماس بگیرم و بهشون پیشنهاد فروش بدم. احتمالا

مجبور باشم توی زاهدان اینکار رو بکنم.

راستی یه خبر دیگه. مشکل سالن تولید تقریبا حل شده. چند جا با قیمت های  خیلی

مناسب به هم پیشنهاد شده . از  اون بابت خیالم راحت شد.

 


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | ساعت7:26 | توسط محمد |


 

 امروز صبح رفتم معاونت عذا و داروی وزارت بهداشت.با آقای مهندسی که مسئول صدور

کد بهداشتی برای تولید ساندویچ سرد بود صحبت کردم. مرد جوان و مودبی بود. خیلی

خلاصه و مختصر توضیحاتی داد که اکثراش را می دانستم. پرسیدم آیا شما می توانید  طرح

 توجیهی یکی از این شرکتهای فعال در این شاخه را در اختیار من بگذارید؟ گفت همچین

چیزی نداریم!! پرسیدم پس من از کجا بدانم چه کنم؟ دقیقا چه میزان هزینه در پیش دارم؟

چه دستگاهها و ماشین آلاتی میخواهم؟ از کجا وام بگیرم؟ و... گفت من هم نمی دانم!!

آقای مهندس گفت بنظر من این کار توجیه اقتصادی ندارد. علتش را جویا شدم. گفت نمیدانم

 شرکتهایی که من با آنها سروکار دارم که اظهار نارضایتی میکنند. گفت بهتر است به فکر

 ایده های نو باشی. حرف آشنایی بود. اینروزها بارها این نصیحت را از  دهان خیلیها شنیده ام!!

 ولی آخر از کجا باید شروع کرد.

به آقای موسوی زنگ زدم(مالک یکی از همین شرکتهای فعال در این زمینه) گفتم فلانی ته

دلم را خالی کرده!! چه کنم. گفت راست می گوید!! من هم معتقدم ایده نو بیاور... گفتم

من طرحهایی دارم اما نمی دانم چطور باید فرمول ساختش را به اداره نظارت ارائه کرد!!

 گوشی را به خانم مهندسی که مسئول فنی کارخانه اش بود داد. چند کلامی صحبت کردیم

 و به این نتیجه رسیدیم که بهتر است حضوری صحبت کنیم. با خانم مهندس جلو ساختمان

 نظارت قرار گذاشتم. نیم ساعت دیر تر آمد. خانم  تقریبا ۳۵ساله ای بود و خیلی ساده.

 عذر خواهی کرد و رفتیم  داخل اداره . ماجرا را گفتم . گفتم که من اصلا اطلاعی در مورد

 مراحل دریافت پروانه ساخت و کد بهداشتی ندارم. حالیم کرد. گفتم حاضرم وجهی را به شما

بدهم تا مسئولیت پیگیری کارهای اداریم را به عهده بگیری. پذیرفت. خانم مثبت و با عرضه ای

 به نظر میرسید.

مشکل کار اینجاست که. خانم مهندس می گفت بایدابتدا مکان کارگاه را دراختیار داشت

 دستگاهها نصب شود آزمایشگاه تجهیز شود خط تولید نصب و آماده بهره برداری باشد بعد

تازه باید پیگیری اداری را شروع کرد . تازه اداره نظارت بازدید کند. بعد محیط زیست بعد اداره

 صنایع و در صورت موافقت  همه اینها می توان شروع کرد!!!و همه اینها یعنی ۶ ماه!!

و من باید اول هزینه کنم بدون هیچ عایدی و تازه اگر گربه ای این وسط رقصانده نشود!!

و این بار مالی سنگینی دارد.

.

.

.

پی نوشت:

حالا در این میان امروز خبر دادند که باید چمدانم را ببندم برای ماموریت. ان هم کجا؟؟؟

سیستان و بلوچستان!! دانشگاه ملی زاهدان!!!

 


+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 | ساعت22:13 | توسط محمد |


 

 بلاخره تصمیم قطعی خودمو گرفتم! نمیدونم ملت زرنگ شدن یا من زیادی تابلو می نویسم!

تقریبا همه فهمیدن قراره چیکار کنم. اما بذارین دقیقتر بگم:

من می خوام یک واحد صنعتی تولید ساندویچ سرد آماده مصرف داشته باشم.

یجور کارخونه کوچک با یه خط تولید مختصر . البته برای شروع!!

من قراره انواع ساندویچ های سرد آماده مصرف رو تولید کنم. مشخصا همین ساندویچ کالباس که

تو خیلی از سوپر مارکتها میفروشن. و انواع دیگه ای که صرفا ایده خودمه و تا حالا کسی تو ایران

اینکار رو نکرده . البته منظورم تولید صنعتی  این نوع ساندویچ هاست. این فکر دو ماه پیش به ذهنم

رسید. البته باید بگم ایده مشترک تاسیس همچین شرکتی مربوط به من و کاظم ( همکارم) میشه

اولش قرار بود من و ایشون با هم این کار رو بکنیم اما طی جلسه ای که دیشب با هم داشتیم به

این نتیجه رسیدیم که بهتره من تنهایی این کار رو شروع کنم. با حذف شدن دوستم عملا مشکلات

 راهم  چند برار شد و از همه مهمتر بحث سرمایه اولیه !!!

من عزمم رو جزم کردم که این اتفاق بیفته... باورکنید تصویر خودمو در اون شرایط می بینم..

این آرزوی منه. اینو می خوام. با همه وجودم. حتی اگه ۲۰ میلیون کسری بودجه دارم!! حتی اگه

 دست تنها باشم . حتی اگه خیلی ها بگن کار سختیه برام مهم نیست!!

راستی نام تجاری که برای محصولم انتخاب کردم  "پریا" است. بنظرم اسم برازنده ایه البته با

 تحقیقاتی که من کردم تصویب نام تجاری خیلی سخته و باید چندین نام رو مد نظر داشت تا

 یکیش بلاخره تصویب بشه.

دوستان خوبم مشخصا چند کلامی با شما حرف دارم. در واقع چندتا خواهش دارم .

 اول اینو بگم که تاثیر حضور شما تو زندگی من کاملا هم وزن وشاید بیشتر از خیلی از دوستان

واقعی ام  و اگه اغراق نکرده باشم مثل خانوادم می مونه به همین خاطر شک نکنید کمکهای

شما حتما مفید فایده خواهند بود.

 خواهش میکنم تو این تصمیم و اقدام برای رسیدن به این هدف منو تنها نذارین. یقینا بین راه

 سختی هایی خواهد بود که من محتاج به پشتیبانی معنوی شما خواهم بود . بهم قول بدین

 اگه جایی غرغر کردم یا نا امید شدم نذارین از هدفم دور بشم یقین دارم تک تک شما مشاورین

 فوق العاده ای برای من هستید. منو تنها نذارین.

من روی کمک شما حساب باز میکنم.

دست تک تکتون  رو می بوسم.

.

.

پی نوشت:

               به نظر شما به جزء پریا چه اسم دیگه ای میتونه مناسب باشه؟

 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 | ساعت18:47 | توسط محمد |


 

 یادم هست وقتی ۱۶ سال سن داشتم روزی دوستی کتابی را به من هدیه داد. عنوان کتاب

خاطرم نیست اما می دانم پیام کتاب این بود که خواننده  به پاسخ این سوال برسد که:

              زه کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود        به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مترجم کتاب این بیت شعر را در مقدمه آورده بود. هدف نویسنده از نگارش کتاب  این بود که

راهی پیدا کند تا خواننده بتواند رسالت خویش را در زندگی تعیین یا به تعبیر من کشف کند!

و چه خوب است که این تعیین رسالت که همانا نقشه راه زندگی هر انسانی است و شکل

دهنده شیوه زندگی است در جوانی به دست آدم برسد.

کتاب راهکارهایی را برای رسیدن به پاسخ این سوال فراسوی خواننده می گذاشت. ومن تا

حدودی حالیم شد به چه خاطر آمده ام و احتمالا به کجا باید بروم که به رسالت زندگی خویش

دست یابم.

یادم هست در لیستی که از اهداف زندگی و آرمانهایم تهیه شد رهبری  (کاریزما) یا همان

مدیریت برانسانها یکی از رسالتهای اصلی زندگیم تعیین شد. از همان دوران تصمیم گرفتم

مدیر شوم. مدیر به معنای عام. همیشه از هدایت گروه لذت بردم نوعی جاه طلبی در این

زمینه در من موج می زند.

تا اینکه تقدیر مرا تا به امروز رساند نزدیک به ۱۰ سال از آن دوران گذشت و من امروز اعتراف

 میکنم از پرداختن به رسالت زندگیم تخطی کردم و شاید به همین دلیل است که چندان

از حال رو روز زندگیم راضی نیستم!! و این احساس بدی است!!!

گاهی وقتها از پتانسیلهای جا مانده در وجودم غصه ام می گیرد....

چند وقتی است به این فکر می کنم که باید کاری کرد. باید تغییر ایجاد کرد....

یقینا نارضایتی نسبی از شغلم و کمی درآمدش مزید بر این علت است اما قطعا این تنها

دلیل نیست. شغلم را با همه جذابیتهایش چندان دلچسب نمی بینم.

گمانم باید تغییر ایجاد کرد. نیم نگاهی به همکاران با سابقه ترم و جایگاهی که به لحاظ مادی

و معنوی در زندگی خود دارند و چشمان بی فروغشان که وسوسه تغییر و ترس از آن را توامان

با هم در خود جای داده و این دروغ بزرگ رئیس جان که ما در حال سرمایگذاری هستیم!

 مرا می ترساند..

می خواهم اقدام کنم..

دیگر توقف بس است!!

باید شلیک شوم!!

انرژی و اشتیاق درونی و اندیشه طراحی راه به اندازه کافی در من شکل گرفته است...

باید ماشه را کشید.

.

.

.

پی نوشت:

                 دلیل نامگذاری این پست را بعدا خواهم نوشت.

                 از امروز تا آخر هفته را مرخصی گرفته ام تا مقدمات را بررسی کنم.

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 | ساعت12:54 | توسط محمد |


 

دختر...

به راستی چه می توان گفت تا جان کلام بیان شود؟؟؟

زبان الکن من قاصر است.

ترجیح می دهم تنها بگویم تبریکتان باد.

.

.

.

پی نوشت:

اولش خواستم به مناسبت این روز یه پست مفصل بنویسم اما ذهنم قفل شد.

ترسیدم زاویه محدود دید من و بیان ناقصم جسارتی باشه واسه  مقام دختر.

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 | ساعت18:29 | توسط محمد |


 

  بعد از ده روز دوباره اومدم خونه. اينجا مثل هميشه است. اما دوسش دارم.

شنبه باز برميگردم سبزوار.

گمونم اينروزها همه گرفتارن. ديگه دوستاي بلاگ كمتر فرصت ميكنن به هم سر بزنن.

البته از  اونجايي كه اكثر بچه ها دانشجو هستند بهشون حق ميدم.

امشب ناخواسته باعث شدم ستايش ازم برنجه. طفلي خسته درس و مشقش بود

كه اومده بود تو چت ومن نتونستم اونطوري كه بايد باهاش همكلام بشم. دلم گرفت.

اميدوارم منو بخشيده باشه.

.

.

.

پي نوشت:

خيلي وقت بود از شنيدن جك نخنديده بودم تا امروز عصر كه اين جك رو شنيدم:

ميگن يه سيب زمينيه شوهرش فوت مي كنه تا چهلمش صورتشو بند نميندازه ميشه كيوي!!!

كليييييييييييييييييييييييييييييييي خنديدم!

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | ساعت18:54 | توسط محمد |


 

سلام خدا جان

نمي دانم چه قصدی داشتي از خلق انسان. عجيب موجودي است اين بشر دوپا نمي دانم ما ملت

اينگونه ايم يا  همه جا آسمان همين رنگ است! آيا نوع بشر در همه جاي اين گنبد گيتي با اين

 همه كاستي دست و پنجه نرم مي كند؟ آيا اين همه ترس جزئي از ذات آدمي است؟

 گاهي وقتها ترسهايي عجيب همه وجودم را ميگيرند. عجيب محتاج تعاملم ،محتاج هم كلامي

خودمم هم نمي دانم اين ضعف است يا نه!!

چرا آدمها اينقدر با هم متفاوتند؟ چرا بعضي ها مي شوند مثل آن آقاي مدير عامل شركت emron

 امريكا  وبعضي ها مي شوند مهدي ما؟؟ چرا بعضي ها  افشار نژاد مي شوند و بعضي  م.جلاليان

حكمت در كجاست؟

به واقع آيا جبر غالب است يا اختيار؟ آيا همه اين جملات نقض، همه اين ترفندهاي غورباغه اي و

پنيري و  سكرتي تنها مسكني است تا يادمان برود كه ضعيف زاده شده ايم و ضعيف زنده هستيم

 و ضعيف خواهيم مرد؟ يا پس همه اينها واقعيتي نهفته است؟؟

آيا محسن نامجو كه روزي صبحانه اش سيگار و چايي بود مثل آنروزهاي من و الان در ايتاليا در اوج

 روزگار هنري اش  " آخ" مي گويد هم هنوز به جبر جغرافيايي معتقد است؟

آيا به راستي ذات آدمي اين  است؟ اين تدبير تو بوده يا جهش ژنتيكي؟ تو خواسته اي اكثريت

ضعيف باشند يا از دستت در  رفته است !!؟

امشب اخبار تلويزيون مي گفت  ثروت بيل گيتس از 140 كشور جهان بيشتر است!!

 آيا هوش و تلاش اين مرد ساده پوش لياقت اين همه را داشته ؟؟ يا تو خواسته اي ؟ 

دست توست يا دست ما؟

تكليف چيست؟

 تورا جان هر كه دوست داري نگو دوبار از روي تصمييم كبري و يكبار ريز علي خواجوي  كه اصلا

 حوصله شوخي ندارم!! بس است ديگر.  اين روزمرگي خسته ام كرده ديگر خسته شده ام از

فراموشي هاي موقتي ديگر از خودم هم خجالت مي كشم كه بار را به دوش فردا بيندازم و

 همش دلم بلرزد كه كي فردا ميرسد.

آيا دوره معجزه گذشته است؟

 آيا من پر توقع ام كه انتظار دارم خودت يك روز بهم  اس ام اس بزني  (آنهم با حروف انگليسي)

كه رئيس جان فلان كار را بكن و فلان كار را نكن! و من حاليم بشود كه  چه كنم و در جوابت  بنويسم

 Mer30  و بروم پي كارهاي سفارش شده تو!!

آيا در ميدان انقلاب يا همين پاساژ مهتاب خودمان كتابي هست كه مو به مو به زبان امروزي

  بگويد چطور زندگي كنيم؟؟ از آن ساده ها، همانها كه يك طرف كتاب عكس هست و طرف ديگرش

 نوشته، مثل كتابهاي گروه سني الف كانون پرورش فكري كودكان و نو جوانان!!

بيا و خودت بگو.

مي شود يك شب بيايي به خوابم؟

معلم زندگيم مي گويد تنها كاري كه بايد انجام بدهم اين است كه مثل برگي روي آب زندگيم را به

تو بسپارم! او مي گويد بهتر است سعي نكنيم زندگيمان را مديريت كنيم كارگرداني صحنه زندگي 

 كا ر ما نيست.او مي گويد تنها كافي است صبح از خواب بيدار شوم و دوش بگيرم و صورتم  را اصلاح

کنم و برو سر كار. مابقيش را تو خودت درست ميكني؟

به نظرت راست مي گويد؟

آخر به گمانم اوباما هم همين كار را ميكند و حامد ماست( بقال محله مان) هم همين كار را!!

ولي آيا انصافا كيفيت زندگي اين دو يكي است؟

.

.

ولش كن. اصلا بي خيال . حرفم را پس ميگيرم.

فقط خدا جان خواهش ميكنم  اين آخرين خواسته ام را اجابت كن

" كاري كن تا سايه ات  در زندگيم پر رنگ تر شود"

لطفا  خودت اين كار را بكن من زورم نميرسد!!

اصلا مي خواهم  پررو باشم مي خواهيم بگويم اين وظيفه توست!! بله خوده تو!

مگر چه مي شود؟ اصلا بايد اينكار را بكني( بايدش را كش دار بخوان)

حرف حساب هم حاليم نمي شود.

بايد دستم را بگيري.

 محكم بگیر.

ديگر حوصله گم شدن ندارم.

.

.

.

پي نوشت:

مناجات بالا را در غروب دلگير پنجشنبه شب در حالت نيمه هوشياري مابين آروغ هاي پياپي در تنهايي

سوئيت دانشگاه سبزوار نوشتم. ته اش حالم بهتر شد.

 

 


+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 | ساعت6:19 | توسط محمد |


 

امروز صبح هنگام ورود به ساختمان اداری دانشگاه کمی احساس پیری کردم!!

تماشای انبوهی از دختران و پسران دانشجو که با اشتیاقی خاص به سمت

کلاسهای درسشان میرفتند و تقریبا اصلا شباهتی به من نداشتند!! برایم تلنگری بود!

انگار دیگر بچه نیستم! نوع پوشش و رفتارم با آنها متفاوت بود. بیشتر حواسم به خودام

 بود تا رفتارم معقول باشد. انگار دیگر جدی جدی مرد شده ام!!

همین حالا که این نوشته را مینویسم پاهایم یخ کرد!! انگار که ترسیده باشم.

 نزدیک شدن به مسئولیتهای بزرگ زندگی . انتخاب. ازدواج تشکیل خانواده و....

به گمانم اینها ترسناک باشند! و البته شیرین و غیر قابل انکار!

باید گامی برداشت ...

مادره  همه ترسها جهل و ندانستن است. چرا ما از مرگ میترسیم؟

چون درک روشنی از آنچه به واقع اتفاق می افتد نداریم این مثال در مورد همه ترسها

 قابل تعمیم است. به گمانم یکی از رموز خوشبختی این باشد که انسان هوشمندانه

نزدیک شدن فصل تغییرات را بفهمد و خود را برای حضور در موقعیت جدید آماده کند.

مثلا زوجی را در نظر بگیرید که قصد بچه دارشدن را دارند و از ماهها قبل از انعقاد نطفه

 خود را از جمیع جهات آماده می کنند.

مرد خانواده می داند به احتمال خیلی زیاد در یکی دوسال آینده بفکر تغییر شغل یا

 تغییر مکان زندگی یا سفر طولانی مدت و... نخواهد بود او حتی برنامه ریزی مالی 

 کرده است تا در دوران بارداری همسرش مجبور به اضافه کاری و ماندن بیشتر در محل

کارش نباشد تا بتواند بیشتر  در خدمت همسرش باشد.زن خانواده با مشورت با پزشک

 می داند در بهترین شرایط فیزیولوژیکی است و جسم و روحش آمادگی پذیرایی از

میهمان را دارد و خیلی مقدمات دیگر که باید به انها اندیشید . پر واضح است کودک این

 زوج فهیم  به مراتب سالمتر و خوشبخت تر از کودکی است که از امتزاج ناگهانی زن و مردی

 که به نیت آشتی کنان بعد از سه ماه قهر با هم همبستر شده اند می باشد!

 

 

با توجه مثال بالا اول به خودم و بعد به دیگر دوستان پیشنهاد می کنم حواسمان به گذر

 عمر و فرارسیدن شرایط تغییر باشد. بیایید خودمان را آماده کنیم!

.

.

.

پی نوشت:

دوستان عنایت داشته باشند کلمات بالا صرفا بخاطر خواندن جمله ای در راهروی دانشگاه با

این مزمون  که"چیزی به نام شکست وجود ندارد آنچه حاصل می شود نتیجه است" به ذهنم

 رسید. مثال  بچه دار شدن کاملا اتفاقی بود!

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 | ساعت16:58 | توسط محمد |