|
نوروز شش سال پیش بود که عمو حبیب خونه ما بود و از شغل جدید بعد از بازنشستگیش گفت ما می دونستیم که عمو بعد از تموم شدن خدمتش در نیروی هوایی حالا مدتیه که تو یه پاساژ که مرکز کتاب فروشی مشهده یه مغازه گرفته و کتابهای دست دوم دانشگاهی و تست کنکور خرید و فروش میکنه و ظاهرا خیلی هم از منفعتش راضیه. اون به من پیشنهاد داد حالا که تو یه شهر دیگه دانشجو شدم برای فرار از بطالت و دراوردن پول تو جیبی یه مغازه کتاب فروشی به همون شکل و شمایل افتتاح کنم اولش با تردید پاسخ مثبت دادم ولی از اونجایی که به شدت خلاء کار نکردن رو احساس میکردم با ترس قبول کردم. عمو حبیب قول داد که یسری کتاب بهم بده تا واسه شروع دستم خالی نباشه. و این کار رو کرد . دو سال اخر دانشجویی من به درس خوندن و کتاب فروشی گذشت. ماحصل این دوسال هزاران تجربه مثبت و اشنا شدن با ادمهای زیاد و یه پول تو جیبی توپ بود . یادمه شهریه ترم اخر و هزینهای مازاد بر سهمیه پول بابا رو از اون کتاب فروشی دراوردم و بعد از تموم شدن درسم با فروش سهمم به آقای شریک تا مدتها پول واسه مخارجم داشتم. تا اینکه عید امسال دوباره عمو حبیب که حالا اون مغازه زیر پلهاش تبدیل به سه تا مغازه تو همون پاساژ شده بهم پیشنهاد داد که تو اصفهان هم کتاب فروشی رو راه بندازم. از اونجایی که از مدتها قبل منو بیتی تو ذهنمون راه انداختن یه کسب و کار بود این پیشنهاد انگار بهترین ایده ممکن بود. عمو حبیب اینبار هم قول داد مقداری کتاب برای شروع کار برام بفرسته. بعد از کمی تحقیق و گشتن دنبال مغازه چند وقت قبل یه واحد کوچولو تو یه پاساژ که اونم تقریبا مرکز خرید کتاب تو اصفهان شده اجاره کردیم. یه هفته ای صرف تعمیرات و تمیز کاری و یخورده طراحی داخل مغازه شد و تو این فرصت کتابهای عمو از مشهد رسید. امروز وقتی با همه خستگی منو یتی بابت حمل کارتنها ار پارکینگ پاساز به داخل مغازه بسته بندی کارتن رو باز کردیم چشمون به یه نامه افتاد که دست خط عمو حبیب بود و توش برام ارزوی موفقیت کرده بود یه مقدار توضیح در باره کتابها داده بود. با خوندن اون نامه ساده و دیدن امضایی که با اسم " عمو حبیب " پایین نامه بود پر شدم از یه دنیا حس خوب و احساس غرور کردم بخاطر داشتن یه همچین عموی مهربونی. واسه چند لحظه رفتم به دوران کودکیم وقتی کلاس سوم دبستان بودم و مامان و بابا رفتن به سفر حج و من یه هفته مهمون خونه عمو حبیب بودم و اون واسم بستنی خرید و منو پارک برد و برای اولین بار تو استخر پارک بچه غورباغه هارو بهم نشون داد. . . . پی نوشت: امشب کافه کتاب رسما افتتاح شد. خیلی زود براتون یه پست از عکسهای کافه کتاب میزارم. راستی مدیریت کافه کتاب با بیتیه. واسش دعا کنید تا نقشه های بیزینسش جواب بده. + نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 | ساعت22:24 | توسط محمد |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 | ساعت22:14 | توسط محمد |
چرخش ايام اينبار باز پايان نود را رقم زد. چقدر زود ميگذرد اين دور افلاك. يادم هست وقتي در اوايل نوجواني بودم برنامه اي در تلويزيون بخش ميشد كه موضوعش پيرامون سال 1400 بود و مخاطب را به چالش وا مي داشت تا دنيا را دراين سال تصور كند يادم هست كه ان روز حساب كردم سال 1400 ابتداي 37 سالگيم مي شود. انروزها نزديك شدن به صده 400 برايم خيلي دور بود اما حالا تا چند روز ديگر وارد آخرين دهه نود مي شوم. سال گذشته به گمانم مهمترين و تاثير گذار ترين سال زندگي ام تا به اكنون بود دلايلم هم ازدواجٍ؛ تغيير مكان زندگي ؛ تغيير شغل ؛ ورود به محيطهاي جديد و تجربيات جديد است. امسال با همه فراز ونشيبهايش سال خيلي خيلي خوبي بود و بي شك مي توان اين سال را نقطه شروعي براي فصل دوم زندگيم دانست. . . . پي نوشت: پيشاپيش سال نو رو به همه دوستان جانم تبريك ميگم. به اميد خدا اوايل هفته آتي عازم مشهديم و اگر خدا بخواهد لحظه تحويل سال در جوار حرم امام رضا هستيم. شك ندارم اون لحظه به ياد تك تكتون خواهم بود. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 | ساعت11:50 | توسط محمد |
پنجشنبه شب تا ظهر جمعه رو بخاطر شركت در يك آزمون فني تهران بودم. بعد از امتحان يكي از همكاران سابق رو ديدم. طرف ازم پرسيد چه ميكني با دوران تاهل؟ گفتم الهي شكر خيلي خوبه از شرايطم راضيم با اصفهان هم كنار اومدم ديگه شهر بدي نيست. پرسيد يعني براي هميشه موندگار شدي؟ گفتم اره ديگه گفت يادته اوايل امسال كه با هم فلان پروژه بوديم ميگفتي من به نامزدم گفتم بعد ازدواج كه رفتيم مشهد هر وقت بخواي بياي از خانواده ات سر بزني من خودم برات بليط هواپيما ميگيرم بيا هر چقدر هم خواستي بمون ولي مننننننننن نميام!! سالي يبار ميام اونم يا تابستون يا عيد!!! من در حالي كه خشكم زده بود و اصلا يادم از اين نطق پر صلابت نميومد بلكل زدم زيرش . اما دوستم اينقدر نشوني و مختصات روز و ساعت و ثانيه برام رو كرد كه يادم اومد!! بله من همچين حرفي رو زده بودم و در عمل كاملااااا خلاف اون رو رفتار كردم. حالا بماند كه شرايط خيلي هم بهتره الان ولي موضوع اينه كه شور عشق ميتونه باعث بشه آدمي رو به هركاري وادار كنه. . . . پي نوشت: هدفم از اين پست اين بود كه به دوستاني كه در ابتداي راه عاشقي يا نيمه راه اون هستند گوشزد كنم مراقب مواضع و حدود قول و قرارهاشون باشند. گاهي وقتها تو طول مسير امكان داره نقشه راه عوض بشه و شما اصلا حواستون نباشه!! پي نوشت 2: باز كسي نياد يقه مارو بگيره كه داري نق ميزني يا از شرايط راضي نيستي!! به حضرت عباس من خيليييييي خوبم خيلييييي هم از زندگي ام راضي ام. + نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 | ساعت9:37 | توسط محمد |
الوووووووووووووووو كسي اينجا نيست؟؟؟ . . . پي نوشت: دقت كردين يه مدته اينجا خيلي سوت و كور شوده؟ بلند بگو مرگ بر فيس بوك!! + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | ساعت9:47 | توسط محمد |
ديشب تو خونه بيتي كادو بارون بود سه جفت زوج كه هركدوم به هم يه عالمه هديه دادن من و بيتي و دوتا برادهاي بتي و خانوماشون. كليييييييي حال داد از چند روز قبل خانومها برنامه ريزي كرده بودن و كلي واسه اين شب ذوق و شوق داشتن. بعد از شمام كيك اوردن ( كيكي كه دست پخت بيتي بود هااااااااااا) بعد يكي يكي كادوهاشون رو اوردن باوركنين اندازه يه پاتختي كادو جمع شد!!!!( از بس اين ملت اصفهان تشريفاتي ان) يهويي بيتي با يه سبد حصيري اومد تو اتاق كه توش 6 تا بسته كادو شده رنگي رنگي بود!! اول فكر كردم همه كادو ها تو اينه بعد ديدم نههههههه همه اون كادوها مال خوده خودمه فك كننننننننن .بقيه هم كادوهاشون رو اوردن و منم يه كادو ناقابل آماده كرده بودم و خلاصه كلي عكس و كل كل و خنده و يه عالمه هديه. هديه هاي من شامل: يه جفت كفش ورني مجلسي خيلي شيك و يه ادكل باحال يه ماشين اصلاح مسافرتي و پيپ چوبي مشكي كنده كاري شده و دوتا شمع تزئيني و يه عروسك خرس!! خيليييييييييييييييييي حال كردم با همه اش. . . . پي نوشت: بنظرم رسيد اسم عروسكه هاشم باشه و كلاس سوم دبستان!!!! توي دوران خواستگاري اون روز كه رفتيم توي اتاق تا با هم صحبت كنيم يه عروسك خيلي كوچولو شبيه جاسويچي يه گوشه اتاق بود كه مال بچه داداش بيتي بودو من اونو برداشتم ( به عنوان غنيمت) موقع خداحافظي رو به زن داداشه گفتم اينو من با خودم ميبرم و ايشونم يه خنده زهر دار كرد و گفت قابل نداره! حالا ديشب بعد از 8 ماه هاشم رو ازمون به زور گرفت به تلافي اون عروسك فسقليه!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 | ساعت16:13 | توسط محمد |
دیشب دوتا مجلس عروسی دعوت بودیم. یکی مجلس زینب و نوید و یکی هم کاظم و همکار سر سخت! متاسفانه نتونستیم مجلس دوم رو بریم اونم به این دلیل که مشهد بود و ما اینجا بودیم. اما مراسم اول رو رفتیم. همه چیز عالی بود یه مجلس خیلی شاد و شلوغ . حس غریبی داشتم وقتی نوید رو توی لباس دامادی دیدم انگار نه انگار که من فقط دو بار ایشون رو دیده بودم حس میکردم یه دوست خیلی قدیمی ام رو میبینم. وقتی میرقصید ناخوداگاه اشک ریختم و جالب اینکه وقتی به بیتی گفتم اونم گفت موقع رقصیدن زینب اشک ریخته. گمونم دلیل این اتفاق وجود هاله عشقی بود که دور اونها بود. از صمییم قلب براشون آرزوی خوشبختی میکنم. دیشب مدام ذهنم میرفت مشهد . تصور اینکه همه دوستام دور هم جمع اند و میرقصند و خوش حال هستند برام خیلی غریب بود. اعتراف میکنم که دلم پرمیکشید واسه اونجا. به یکی از بچه ها اس ام اس دادم که از طرف من کاظم رو ببوس بهش تبریک بگو. . . . پی نوشت: دیشب از خدا خواستم که کاری کنه تا از خاطراتم از شهرم از همه اون چیزهایی که به مشهد ربط داره دل بکنم. بهش گفتم دیگه گلوم طاقت تحمل این همه بغض رو نداره.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | ساعت12:5 | توسط محمد |
پنجشنبه شب براي بيتي تولد گرفتيم. البته چند روزي زودتر از موعد اصلي اونهم به دليل ايام امتحانات و هماهنگي با مهمونها. از چند روز قبل همه برنامه ريزي ها انجام شده بود. حدود 20 نفر مهمون داشتيم بيتي يه عالمه ايده قشنگ براي تزئيين غذا و سالاد تو ذهنش داشت. از صبحش منم خونه بودم و سعي كردم كنارش باشم و كمك كنم اما ماشالاااا راه بهم نداد. تمام كاراشو خودش انجام داد . صحنه رو آماده كرديم( منظور همونجايي كه مهمونها كادوشونو ميزارن و ميز كيك اونجاست!! اصولا تو اصفهان اگه بخواي آب هم بخوري بايد سن و صحنه اماده براش داشته باشي!! چه برسه به يه مراسمي مثل جشن تولد) همه چيز عالي پيش رفت. پذيرايي به بهترين شكل انجام شد و مراسم باز كردن كادوها صورت گرفت و از اونجايي كه عمده هدايا لباس بودن من نقش باز كردن دكمه هاي لباس رو داشتم كه اين مطلب خيلي مورد توجه برادرهاي بيتي واقع شده!! يه جايي از مجلس برق خونه قطع شد و براي چند لحظه خاموشي مطلق بود و اين بين صداي بوسهاي كش دار از اينور و اونور به گوش ميرسيد. همه چيز خوب بود. اين حس كه سال پيش اين موقع ما از هم دور بوديم و حالا دستامون تو دست همه مدام تو وجودم وول ميخورد و خروجي اش لبخند پهني بود كه روي صورتم نقش ميبست. . . . پي نوشت: گاهي وفتها شرمنده مهربوني هاي بيتي ميشم اونقدر كه نميتونم توي چشاش زل بزنم. بيتي برام يه فرشته آسمونيه. خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت. + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 | ساعت13:41 | توسط محمد |
قيمت دلار به مرز 1800 تومن رسيد! . . . پي نوشت: دهنتو خوش بو كن بگو مرگگگگ برررر آمريكااااا + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 | ساعت11:49 | توسط محمد |
ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت.ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد. با تعجب از او پرسیدم: چرا شما اين رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان
بفرستد! در آن هنگام بود که راننده درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برايتان توضيح ميدهم: ((قانون کامیون حمل زباله.))او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان پخشکنيد.حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف ازخواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند* *دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.)) "زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست" . . . پي نوشت : متن بالا ايميلي بود از طرف يكي از دوستانم. خواستم به اين بهانه اعلام حضور كنم! + نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 | ساعت9:22 | توسط محمد |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو نقل قول دل نوشت کودک درونم |