دل نوشت
امروز عصر رفتم خشکشویی تا لباسهام رو بگیرم. وقتی قبض رو دادم . آقای مغازه دار درحالی که آستین کت آویز شده رو تو دستش گرفته بود و به فامیلم که روی کاغذ کوچکی سر آستین سوزن شده بود نگاه میکرد گفت: آقای جلالیان؟؟؟ گفتم بله درسته خودشه. آقای مغازه دار گفت ببخشیدشما وبلاگ دارید؟ با حالت تعجب گفتم جاااااان؟؟؟ و در ادامه گفتم بله شما از کجا میدونید؟؟ گفت دل نوشت دیگه؟؟؟و من متعجب تر شدم و کنجکاوتر. برایم توضیح داد که یک روز که پیش یکی از دوستانش بوده و دوستش در حال خوندن بلاگ من بوده گفته که این بلاگ مال فلانیه ... با توضیحات بیشتر فهمیدم که من و آقای مغازه دار یک دوست مشترک داریم. واقعا دنیا کوچک شده. . پی نوشت: امیدوارم یلدای همه دوستانم مبارک باشه. بقول اون دوست نازنین که در جواب اس ام اس تبریکم تماس گرفت ایشالا عمرتون یلدایی باشه. زن و رفیق و شراب هرچه کهنه تر بهتر... پی نوشت: این جمله استراتژی زندگی یه مرد خوشبخت بوده و اون مرد خوشبخته. عمیقا این مفهوم به دلم نشست. امشب بعد ازنزدیک به دو ماه صورت پدر و مادرم رو می بینم. خوشحالم. اینروزها در نبود مامان و بابا من و خونه با هم تنهاییم. چندروز بود همون گوله همیشگی تو راه گلوم جا خوش کرده بود. تا اینکه همکلامی امشب ام با یه دوست نازنین باعث شد تخلیه بشم و حالم خوب بشه. به جزء تشکر چیز دیگه ای نمی تونم بگم. الهی به حق همه خوبیهات خدا صداتو بشنوه. آمین. پروژه زاهدان هم تموم شد. ولی به دلیل اینکه بلیط برگشت پیدا نشد مجبوریم تا شنبه اینجا بمونیم.درکل تجربه خوبی بود. این مدت عملا کار خاصی در مورد ماجرای ساندویچ انجام ندادم!!! چند باری با آقای موسوی ( مالک یک شرکت تولید ساندویچ سرد) صحبت کردم و نتیجه اش این بود که ایشون به شدت من رو از انجام اینکار در مشهد منع کرد!! و با همین اطمینان من رو تشویق به راه اندازی این کار در یکی از شهرهای اطراف مشهد کرد. اما آخه این اتفاق تقریبا ممکن نیست... کلافه ام نمی دونم چیکار کنم!! از طرفی شرایط کاری در موسسه بنا به دلایلی ارزشمند شده !! گمونم هیچ چیز در این دنیا بدتر از سردرگمی نباشه!!! با مشورتهایی که با دوستان همکارم کردم به این نتیجه رسیدم که بهتره در همین حرفه فعلی بمونم. به گفته اکثر همکارانم نقاط قوت ارزشمندی در وجود من هست که می تونه بسیار موثر در موفقیتم در این شغل باشه و از طرفی نقاط ضعفی هم هست که باید برای رفع اون اقدام کنم. بنظرم بهتره فعلا فکر تغییر شغل رو از سرم بیرون کنم. شاید بهتر باشه صبور باشم... . . . پی نوشت: این حس که تصمیم به انجام کاری بگیرم و اون کار رو عملیاتی نکنم حالم رو بهم میزنه!!! ولی گمونم چاره ای نیست.... پی نوشت۲: من اومدم خونه زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. . . . پی نوشت: این مطلب رو توی یه بلاگ خوندم و مال خودم نیست. من موندم اون کارشناسهای که فردای روز حادثه فهمیدن راکب موتور سیکلت ترمز بریده و خیلی خونسرد همسرشو ترغیب کرده تا کلاه رو بزاره سر خودش و... اینارو از کجا فهمیدن!!!!! نکنه موتور سیکلت هم جعبه سیاه داشته ما نمی دونستیم!!! البته من چون زیاد از رانندگی سر رشته ندارم نمی تونم اظهار نظر قطعی کنم ولی گمونم بشه با دنده معکوس یه کارهایی کرد نه؟؟ حالا چرا خوردن به ساختمون آخه؟؟ تو پیاده رو مگه داشتن میرفتن؟! تقصیر این شهرداریم هست خوب! اصلا نظارتی روی ساخت و ساز نداره!! گمونم خدا بیامرز فیلم همسفر گوگوش و بهروز وثوق رو خیلی دوست داشته!! امکانات چالوس رفتن رو نداشتن رفتن همین دوتا کوچه اونورتر خونشون یه دوری بزنن! حالا خدا بیامرزش میگن خوب نیست پشت سر مرده حرف زد ولی گمونم همون بهتر که مرد!!! والااااا... اینها پس فردا تو زندگیشونم مشکل داشتن!! قرار بود آخر این هفته برگردم خونه اما چند روز پیش از مقر فرماندهی خبر رسید که حالا که شما زحمت کشیدید و ۴ هفته است زاهدان موندید بی زحمت یه دو هفته دیگه هم بمونید و اون یکی پروژه رو هم جمع کنید. آفرین پسرای خووووب!! . . . پی نوشت: دیگه کم کم دارم روانی میشم. خدایش سخته! دلم واسه خونمون تنگ شده... سیگار زیاد اذیتم نمی کنه. گمونم کم آورده. گاهی وقتها جدایی و جدا شدن خوب است. اصولا این دنیا همیشه و همیشگی نیست فلذا متعلقاتش نیز هم. شاید اولین بار شش سال پیش با او آشنا شدم. اولش خیلی حس خوبی در موردش نداشتم اما کم کم با هم رفیق شدیم! همه در موردش بد می گفتند و من می دانستم که آنقدرها که می گویند بد نیست. باز هم خوبی های داشت که خیلی ها نداشتند. در کل ارزشش را داشت! حالا بعد از این همه سال که به رابطه مان نگاه می کنم انصافا خیلی وقتها بهترین همدمم بود . گاهی که هیچکس کنارم نبود یا نمی خواستم که باشد او محرم حضور بود و در کنارم. یادم هست آن اوایل که تازه فارغ التحصیل شده بودم شغل ایده عالی را بخاطر او از دست دارم. یا آن موقعهای عاشقی و خلوت! بخاطرش خجالت زده می شدم!!! این آخریها زیاد به دلم نمی نشست. انگار دیگر آن دوست و رفیق همیشگی نبود. سینه ام بخاطرش درد می گرفت و این سردردهای اخیرم بخاطر او بود. چهارشنبه هفته پیش حرفهای آخرم را با او زدم. و ما از هم جدا شدیم.... این سه روز کمی سخت گذشت . بارها وسوسه رجوع به سرم زد اما باز نگشتم. انگار هرچه میگذرد مهراش از دلم بیشتر می رود. گمانم وقتی او نیست خوشحال ترم. . . . پی نوشت: سه روز است سیگار را ترک کرده ام. هیچ وقت فکر نمی کردم در پاییز!! آنهم در ماموریت سیگار را ترک کنم. اما شد.... وبلاگی هست در لیست وبلاگ دوستانم که یقین دارم هیچکدامتان نمی دانید مال کیست!! وبلاگ خانمی است که آنور آبها دارد تحصیل میکند.ایشان مرا نمی خواند! اصلا هم ناراحت نیستم که مرا نمی خواند! جسته گریخته می دانم که نویسنده این وبلاگ با چندتا از دوستانشان که امروز همه انور آبها دارند تحصیل میکنند یک روز تصمیم میگرند که بروند آنور آبها تا تحصیل کنند! و همه شان وبلاگ می نویسند و همه اشان باحال می نویسند! همیشه بعد از خواندن وبلاگشان یک حس مشترک به من دست میدهد حسی که ترکیبی است از غم اینکه چرا فاصله شعور عمومیم با آنها اینقدر زیاد است!! و از این دلم میگیرد و حسی شبیهه اینکه وقتی یک استاد موسیقی را در حال نواختن استادانه سازش تماشا میکنی! و لب و لوچه ات آویزان می ماند و کف میکنی و ک..نت می سوزد که چرا تو یاد نداری مثل او بزنی و این خوب است. خلاصه که بعضی ها اصولا کاردرستند و بگمانم وقتی کسی اصولا کارش درست باشد احتمالا در همه زمینه های زندگیش کارش درست باشد. امروز در وبلاگ یکی از همین دوستان خواندم ( یاد گرفتم) آدم حسابی ها فوت میکنند و آدمهای عادی میمرند! و بنظرم درست آمد. جدی جالب است ها!! . . . پی نوشت: گمان نکنم جنم اینرا داشته باشم که فوت کنم احتمالا همان بمیرم سنگین تر باشد!! تکرار کلمات و در نتیجه ساختار شکنی دستوری متن تعمدا صورت گرفت. متنم به دلم ننشست اما بگذارید باشد!! شاید دلم خوش باشد اینطوری! پنجشنبه شب هومن رو دیدیم. همون دوست زاهدانی که چند پست پیش واسم کامنت گذاشت و قصد دفاع از شهرش رو داشت. عکسی که تو بلاگش گذاشته بیشتر شبیهه یه برادر بسیجی و مخلصه اما ایشون بسیار پسر شیک پوش و خوش تیپی بود. بسیار مودب با چشمانی مهربون. با یکی از دوستاش اومده بود دوستش هم پسر خوبی بود. یه نیم ساعتی رو تو لابی مهمانسرای دانشگاه با هم حرف زدیم. بهش گفتم که تو اولین کسی هستی که آرزوی منو در مورد اینکه بتونم دوستان مجازیم رو از نزدیک ببینم برآورده کردی و از این بابت خوشحالم. بهش گفتم که دوستان بلاگی من عمدتا خانم هستند و البته در شهر هایی به غیر از شهر من زندگی می کنند و عملا این امکان وجود نداره که بتونم اونهار رو ببینم. . . یادمه یبار یه کار نسبتا احمقانه کردم و واسه همه دوستان بلاگ یه کامنت خصوصی گذاشتم و توش شماره تلفنم رو گذاشتم!! اینکار باعث شد ( البته تصور میکنم) یه ذهنیت منفی در مورد من درست بشه!! نمی خوام قضیه رو بیشتر از این باز کنم ولی اعتراف میکنم که اگه به عقب برگردم دوباره اینکار رو نمی کنم. اینروزها به شدت از قضاوتهای مردم در مورد خودم شاکیم. امروز یکی بهم گفت مشکوکم!! کلافه شدم از بس باید خودمو به همه ثابت کنم!! . . . پی نوشت: می دونم که شما هم متوجه شدین که حالم بده!! اینروزها عصبیم. اینروزها زیاد سر درد میشم. اینروزها زیاد دلم میگیره اینروزها همش دلم میگیره.... امروز عصر سرپرست کارم اومد زاهدان.کلی واسش کلاس گذاشتم و قبل از اومدنش هماهنگ کردم تا بهترن امکانات رفاهی واسش جور بشه. اصولا تو کار ما یه قانون نانوشته هست که همکار رده پائینتر باید تلاش کنه تا کلاس حرفه ای واسه رده بالاتر بوجود بیاد!! اینجوری ابهت کار حفظ میشه. خلاصه کلی چونه زدم تا اتقاق مستقل تو مهمانسرای دانشگاه واسش بگیرم و گفتم یخچال اتاق رو هم پر کنند و... امروز آقای دکتر انوشه همون روانشناس معروف اینجا بودن و یه همایش در مورد روابط دختر و پسر داشتن. از مسئول مهمانسرا شنیدم که شب رو میان پیش ما. کلی نقشه داشتم که یجورایی با ایشون هم صحبت بشم و سوالاتمو ازش بپرسم. ولی ایشون نیومدن!! از مسئول مهمانسرا پرسیدم که چه خبر از دکتر؟ گفت که دکتر انوشه اتاق مستقل می خواسته و چون ما هم مجبور بودیم اتاق ایشون رو بدیم به همکار شما ایشون خواستن که برن هتل داخل شهر و فردا صبح هم پرواز دارن!! . . . پی نوشت: ۱ـ تف به روی هرچی آدم پاچه خوار و بادمجون دور قاب چینه!!! ۲ـ اصولا قوانین نانوشته همیشه نباید اجرا بشن.... ۳ـ دوستان توجه داشته باشند سوالات من از دکتر انوشه ربطی به موضوع سمینار ایشون نداشت باز پس فردا واسه ما حرف در نیارین!!! در مورد یک سری از نقاط ضعف و قوت شخصیتیم می خواستم باهاش صحبت کنم. 



انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا






